امتیاز وبلاگ ها تا این لحظه

زمستان 89 - چم مهر
سفارش تبلیغ
صبا ویژن
























چم مهر

ای هفت سالگی

ای لحظه های شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

 

بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

شکست

شکست

شکست

بعد از تو آن عروسک خاکی

که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز بجز آب ، آب ، آب

در آب غرق شد.

 

بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم

و بصدای زنگ ، که از روی حرف های الفبا بر می خاست

و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی ، دل بستیم .

 

بعد از تو که جای بازیمان زیر میز بود

از زیر میزها

به پشت ها میزها

و از پشت میزها

به روی میزها رسیدیم

و روی میزها بازی کردیم

و باختیم، رنگ ترا باختیم ، ای هفت سالگی .

 

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم

بعد از تو ما تمام یادگاری ها را

با تکه های سرب ، و با قطره های منفجر شده ی خون

از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم .

بعد از تو ما به میدان ها رفتیم

و داد کشیدیم :

" زنده باد        ،،،     مرده باد "

 

و در هیاهوی میدان ، برای سکه های کوچک آوازه خوان

که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند ، دست زدیم.

بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم

برای عشق قضاوت کردیم

و همچنان که قلب هامان

در جیب هایمان نگران بودند

برای سهم عشق قضاوت کردیم .

 

بعد از تو ما به قبرستان ها رو آوردیم

و مرگ ، زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید

و مرگ ، آن درخت تناور بود

که زنده های اینسوی آغاز

به شاخه های ملولش دخیل می بستند

ومرده های آن سوی پایان

به ریشه های فسفریش چنگ می زدند

و مرگ روی ان ضریح مقدس نشسته بود

که در چهار زاویه اش ، ناگهان چهار لاله ی آبی

روشن شدند.

 

صدای باد می آید

صدای باد می آید، ای هفت سالگی

 

برخاستم و آب نوشیدم

و ناگهان به خاطر آوردم

که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسیدند.

چقدر باید پرداخت

چقدر باید

برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟

 

ما هرچه را که باید

از دست داده باشیم ، از دست داده ایم

ما بی چراغ به راه افتادیم

و ماه ، ماه ، ماده ی مهربان ، همیشه در آنجا بود

در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی

و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند

 

چقدر باید پرداخت؟؟؟...


نوشته شده در یکشنبه 89/11/10ساعت 10:43 صبح توسط مختار تندر نظرات ( ) |


نوشته شده در دوشنبه 89/11/4ساعت 5:25 عصر توسط مختار تندر نظرات ( ) |


نوشته شده در دوشنبه 89/11/4ساعت 5:23 عصر توسط مختار تندر نظرات ( ) |


نوشته شده در دوشنبه 89/11/4ساعت 5:18 عصر توسط مختار تندر نظرات ( ) |

سرمشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

شعر "خدای مهربان" را حفظ کردیم

اما "خدای مهربان" را یادمان رفت


نوشته شده در سه شنبه 89/10/28ساعت 9:44 صبح توسط مختار تندر نظرات ( ) |

به بهشت نمی روم...

اگر مادرم آنجا نباشد...


نوشته شده در دوشنبه 89/10/27ساعت 12:57 عصر توسط مختار تندر نظرات ( ) |

<      1   2      

Design By : Pichak