امتیاز وبلاگ ها تا این لحظه

مختار تندر - چم مهر
سفارش تبلیغ
صبا
























چم مهر

 

 

و چه غم انگیز است که بخواهم از ویرانی ات بنویسم...

بغض راه گلویم را بسته،

غمی روی سینه ام سنگینی می کند...

نمی دانم نبودنت را چگونه تاب بیاورم...

آسمان سیاه بود، ابرها در هم پیچیدند

و تاریکی همه جا را گرفته بود...

گویی ماتمی در راه بود!!!

بارا باران باران...

و آنقدر باران تا چم مهر من

برای همیشه غرق شود...

یادگار پدر

باز باران...

اما اینبار با ترانه ای پر از درد و ماتم...

باز باران...

اما نه بر بام خانه ها!!!

که بر زخمهای مردم...

آسمان گریست...

گریه ای که آوار شد بر دلهایمان...

کشکان بیقرار شد...

سیمره خروشید...

تا چم مهر در آغوش سیمره و کشکان،

آرام آرام غرق شود...

کوچه باغ خاطراتمان زیر و رو شد و افسوس،

 چه خنده هایی را با خود برد...

بودنت را با زیباترین تصاویر به دنیا نشان داده ام،

تو به من بگو که نبودنت را چگونه تاب بیاورم...

می خواهم لمس کنی کلماتی را که برایت می نویسم

تا بدانی اندوه نبودنت را مرحمی نیست!!!


تلخ ترین اندوه امروزم خاطرات شادمانی دیروزم در چم مهر است...

چم مهر اندیشه ابدی و غرور پاک روستایی من است...

روح من همیشه در چم مهر خواهد ماند...

دیار غمگین من!

شانه ات همیشه امن ترین جای جهان برای دلتنگیهایم بود...

و حالا که غرق شدنت را در آغوش سیمره و کشکان

با چشمانی گریان به نظاره نشسته ام،

نمی دانم سرم را بر کدام بالین بگذارم...

تو پناه بی کسی هایمان بودی...

رویای دیروزم به زیر آب جا مانده،

اما امید ساختن دوباره ات جانم را تازه می کند...

دوباره تو را خواهیم ساخت چم مهر...

به امید شروع دوباره ی دور هم بودنمان با تو...

برای همیشه در تاریخ ماندگاری...


نوشته شده در چهارشنبه 98/1/21ساعت 9:23 صبح توسط مختار تندر نظرات ( ) |

 

 

نمی دانم چگونه بنویسم و از کجا شروع کنم...

نمی دانم چگونه این واژه های بی جان را کنار هم بچینم

تا بتوانم اندکی از بغض ها و غم های نهفته

در دل پردرد و شکسته ام را با تنها سلاح در دستم،

یعنی همین قلم بی صدایم، برای تو بگویم...

نمی خواهم برای نبودن تو بنویسم...

باور اینکه برای نبودنت بنویسم درد دارد...

بغض دارد، بغضی خفه در گلو...

اما باید نوشت...باید نوشت از رفتنت...

از نبودنت...

از روزهای دردناکی که بعد از تو داریم...

سلام پدر خوبم

از آسمان چه خبر؟؟؟

میهمانی خدا تمام نشد که برگردی؟؟؟

جان من حرف بزن!!!

جان من زود بیا...

آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو..‌.

تو کجایی پدرم...!؟

دلم برای فقط یکبار دیدنت و بوسیدنت تنگ شده...

دلم برای روزهایی تنگ است که می دانم باز نخواهند گشت..‌.

تو رفتی و ما نشسته ایم در سوگ با نگاههایی مات و کبود...

باباجونم

بی خبر و بدون خداحافظی رفتی

و من تا ابد منتظر هستم

 شاید در آغوشم بگیری حتی برای خداحافظی...

بغض سنگینی دارم...

فریادی خفه در گلو که به گوش نمی رسد..‌

هراس دارم از آینده..‌.

از روزهای باقی مانده عمرم که می خواهد بی تو سر شود...

نمی دانی چه دردی دارد وقتی جای نبودنت را کنار دوستانت میبینم...

درد دارد وقتی نبودنت می آید و مینشیند روی شانه هایمان...

جای خالیت بر سرمان هوار می کشد...

نمی دانی چقدر غمگین است گذراندن دقایق بدون حضور تو...

بغض نبودنت هیچ جا خالی نخواهد شد.‌‌..

پدر ای کاش مرا هم برده بودی...


نوشته شده در دوشنبه 97/7/16ساعت 2:20 عصر توسط مختار تندر نظرات ( ) |

http://s5.picofile.com/file/8136284792/10635741_596548180456466_1605316579737277780_n.jpg

آدم یک بودن است و انسان یک شدن...

صحبت از مرگ انسانیت است...

انسانیت واژه ی فراموش شده ی این روزها...

ما را چه شده است!!!

انسانیت کجا به خواب رفته است!

پشت کدام کوه جا مانده است

که ما از کاهها، کوهها ساخته ایم...

پشت نام ها و نشان ها!؟پشت القاب و عناوین!؟

پشت قصرها و تاج هایی که من را ساخته اند!؟

من!!!

غرق در خود شدیم...غرق در گرداب دنیا...

انسانیت ما خفته در خواب...بیدارش کنیم...

 


نوشته شده در چهارشنبه 96/6/1ساعت 11:11 صبح توسط مختار تندر نظرات ( ) |

Image result for ?کوچه های قدیمی?‎

سالهاست

در کوچه های خاکی روستایمان

خبری از خنده و شیطنت های کودکانه نیست...

چراغی که حکم وای فای داشت، خاموش شده...

و هیچ نشانی از توپ های چندلایه پلاستیکی

 رها در زمین های خاکی  نیست...

آسمان آبی، رودخانه ی پرآب

و کمی جلوتر تپه و درختی که دیگر نیست...

یادش بخیر نیمکت های چوبی کلاس اول...

کوچه های روستا سخت  دلتنگ شادی های کودکانه هستند

و ما دلتنگ کوچه های ساده ی قدیمی...

کوچه هایی که  پر از  آوازصبحگاهی خروس ها و گنجشکان بودند...

پر از دوندگی مرغ ها...

و پر از صدای بلبلانی که در نزدیکی جوی آب خانه گزیدن...

و دیگر هیچ...

صد حیف که آنچه از آن روزهای پرهیاهو بجا مانده است

چیزی جز نگاه های برخواسته از افسوس و دریغ نیست...


نوشته شده در سه شنبه 96/5/31ساعت 7:59 صبح توسط مختار تندر نظرات ( ) |

عاشقتم پدر

همه میپندارند،

که عکس پدرم را

به دیوار خانه ام آویخته ام

اما نمی دانند!!!

که دیوار خانه ام را

به عکس پدرم تکیه داده ام...

با تمام وجودم دوستت دارم و بهت افتخار می کنم پدرجان...

آغوشی گرم و تکیه گاهی امن هستی برای ما...

عاشقتم پدرجان...عاشق تو

و

عاشق غیرت و غرورت


نوشته شده در سه شنبه 95/11/12ساعت 10:28 صبح توسط مختار تندر نظرات ( ) |

برای تو می نویسم...تنها برای تو...

آهسته بخوان که تو تمام نگاه منی...

این روزها از مغرور بودنم حرف می زنند!!!

غروری که برای تو هیچ وقت نبود...

خوب می دانی از چه حرف می زنم!!!

گاهی دلم از نمی دانم های بسیار پر می شود...

از نمی دانم هایی که هنوز باید زمان داد تا بدانیم...

ولی این را خوب می دانم که دریای دلت طوفانیست...

برای آرامشت فردا دم صبح جور دیگر باشم؛"آرام"

و من آرامم، آرام تر از همیشه تا تو آرام باشی...

باش تا با تو از شب های سرد و التهاب اشک بگویم...

باش تا با تو بی کسی را خط قرمز بکشیم...

عاشق روزای با تو بودنم...

عاشق هرچه نام توست برآن...

دلتنگی هایم را خرده نگیر...ببخش

قشنگی روزهای من به همین دلتنگی هاست...

برای تو می نویسم...تا همیشه برای تو می نویسم...


نوشته شده در شنبه 94/8/16ساعت 7:42 صبح توسط مختار تندر نظرات ( ) |

 

  

 به فرموده ی حضرت علی(ع):

قرآن چراغی است که روشنی آن فرو نمی نشیند...

چشمه ی زاینده ای است که واردین از آن نمی کاهند...

نشانه هایی است که روندگان، بی آنها راه نمی یابند...

دلیلی کسی است که به آن سخن گوید...

فیروزی کسی است که آن را حجت آورد...


نوشته شده در یکشنبه 90/10/18ساعت 6:1 عصر توسط مختار تندر نظرات ( ) |

 

 

 

 تو را ای نیلوفر پاک و زیبای دلم

برای ادراک حس زندگی کردن دوست دارم...

تو را ای الهه اتاق های تاریک قلبم...

تو را ای فانوس چشمانم، برای تنهایی ام دوست دارم...

تو ای پنهان شده در زمزمه اشک هایم...

تو ای لطافت شبنم سحر در پاکی نگاهت...

ای گره محکم با ریشه های قلبم و ای نفس سبز دل های پاک...

تنها تویی که در کنارم می مانی...

گلها با نوازش دست های زیبایت در دشت های فراخ شادی می کنند...

و با یاد تو در دل بهشتی زیبا ساخته اند...

امشب باز هم چشم هایم از یاد تو پرشورند و

دست هایم به سوی باتو بودن و باتو زیستن پرمی کشند...

پس ای مادر من،با من باش تا همیشه...


نوشته شده در سه شنبه 90/4/28ساعت 8:44 صبح توسط مختار تندر نظرات ( ) |

Image result for ?چم مهر?‎ 

چم مهر سرزمین جاذبه ها...

با اجازه از همه کسانی که چم مهر را دوست دارند، می خواهم برای چم مهر

و مردم دوست داشتنی آن بنویسم،خواه کسی بخواند یا نخواند...

من فقط بیاد چم مهر می نویسم و بیاد خاطراتی که از آنجا دارم...

چم مهر اندیشه ابدی و غرور پاک روستایی من است...

روح من همیشه در چم مهر است،

 زیرا که همیشه و در همه حال دلتنگ چم مهرم...

چم مهر زادگاه من است، خاک من است، افتخار من (مختار تندر) است...

چم مهر روستایی است در استان سلحشور و همیشه در صحنه لرستان

که درست بین شهرستان پلدختر و دره شهر قرار گرفته است...

مردمی دارد بسیار دوست داشتنی و مهمان نواز و تحصیلکرده...

حتما از این روستای متمدن دیدن کنید...

شغل اغلب مردم اینجا کشاورزی است.که آن هم به خاطر

گذر کشکان رود از کنار چم مهر است...

چم مهر به صورت نیم دایره ای در کنار کشکان رود بنا شده است...

در همسایگی چم مهر، روستاهای؛ باباخوارزم، هلوش، باغ جایدر،

سراب حمام و میدان بزرگ قرار دارند...

چم مهر دیار آرزوها و دلتنگی های من است...


نوشته شده در چهارشنبه 90/4/1ساعت 10:49 صبح توسط مختار تندر نظرات ( ) |

 

 

دارم میرم از این شهر شلوغ... 

دارم میرم از این آسمونی که پرواز پرنده هارو

با سیاهی دود به فراموشی سپرده...

دارم میرم از شهری که آدما توی شلوغی خیابونا همو گم کردن

 و به عشق پوزخند میزنن...

شهری که دیگه نه اثری از تو داره؛ نه اثری از من...

میخوام برم و تنهاییمو با خودم قسمت کنم...

اما نه!!!

خاطرات رو هم با خودم میبرم...

آخه میترسم اگه جاش بذارم زیر پای آدمای سرد و بی روح له بشه...

خاطرات شیرین با تو بودن و از تو گفتن...

خاطرات بی تو بودن و تنها موندن و تنها رفتن...

دلخوشم به یادت و نگاهت...

دلخوشم به رویای دوباره بودن تو...

آخ که چقدر خداحافظی برام سخته از شهری که...

اما نه!!!

این شهر که دیگه از تو بویی نداره...

پس خداحافظ...


نوشته شده در یکشنبه 89/7/25ساعت 4:11 عصر توسط مختار تندر نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >

Design By : Pichak